می گذرم، می گذرم
ز برای تو از جان می گذرم
ز دیار تو گریان می گذرم
اشک و آهم زاد راهم، می روم و دست دعا بر آسمان دارم
دور از یاران افتاد خیزان می روم و دام بلا به پای جان دارم
من و سوز عشق و خانه به دوشی
من و شام هجر و كنج خموشی
ره بی پایانی دارم من ... سر بی سامانی دارم من
من از شهر تو چون نالان می گذرم تنها سایه من باشد همسفرم
این عشق تو مرا بنگر تا كجا كشانده دست از دلم بدار كه دگر طاقتم نمانده
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط محمد
|