
امشب دلم دست به دعاست ...
امشب دلم گرفته باز ...
دلم گرفته از همه؛ دلم گرفته از زمين ؛ از آسمون . از عاشقي كه گريه هاش همه مي مونه تو دلش ...
دلم گرفته از خودم ؛ پس كي مياي كنار من ... ؟
اشكي كه روي گونه هام ...
اشكي كه روي گونه هات ...
سُر مي خوره ؛ پس كي مي شه نياد ديگه ... ؟ بره براي هميشه ... ؟ كه قلبامون آروم بشه. كه ديگه تنها نباشه ...؟
كه ديگه نازنين من نگه بسه ؛ نمي تونم ...
نگه كه گونه هام ديگه جايي واسه اشك نداره ...
بگه آره تموم شده ؛ ما رسيديم به دنيامون ...
دنيايي كه تو رؤياهاست. دنيايي كه غم نداره. واسه دلاي آدماش قيمت پولي نداره.
امشب دلم دست به دعاست ...
امشب نگاهم به خداست ...
دلم گرفته انگاري ؛
امشب خدا مهمون ماست .
"محمد"

نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط محمد
|
ذهنم از شعر تهي است و دل از انديشه عشقت سرشار. ياد باران هاي پائيز و گرمي دستان تو ... در دلم غوغاي تنهايي و اندر جان من سوداي بيرون آمدن از جسم و در راهت فنا گشتن چه بسيار ...
و در اين حال و هوا ماه از گوشه بام اندك اندك همچو خواب مي برد روح مرا سوي نگاه روشنت. خاطره همچو پيچك دست در دامن اندوه دلم مي زند و « خواب در چشمان ترم مي شكند » و در اين همهمه ي باد « شب به بيداري و اندوه دلم مي خندد »
چه هوايي دارد شب پائيزي من ...
ماه من كاش مي ديدم آندم را كه نقاب از چهره ي خود بر داري. كاش باشم آن نفسي كه نفس از دم گرمت گيرم. گاش هرم نفست گرمي خانه ي اين دل باشد ...
تو نمي داني ...
كه دلم تنگ تو نيست ! دلم آشوب دلت را نگران است. دل من از غم دوري ؛ دلم از سياهي شب نگرفته. دل من تنگ نگاهيست كه به تنهايي من مي گريد.
و چه تنگ است امشب دل تنها ... دل من ...
اندكي بعد كه باران چنگ بر دامن آن خاطره ها زد آن ستاره كه همه شب همدم بي كسي ام بود خيس از آن خاطره باراني در كنارم به تماشاي نگاهم بود و دل من غرق نگاهي كه به تنهايي "باران" مي گريد ... !
چه نگاهي دارد دل باراني من ...
هق هق گريه ام از برق نگاهش پنهان ؛ سوز آهم رو بسوي آسمان ؛ به كه گويم كه مرا « آتش عشق تو خاكستر كرد ».
دوست دارم كه شبي فارق از همهمه ي بي رحمي ؛ فارق از بود و نبود دنيا ... ساده ... تنها ... بي همتا ... فقط از زمزمه ي " هم " سرشار ؛
پاي از دامن هستي بكشيم ...
و به جايي برويم كه در آن بجز از ما نباشد احدي ؛ كه نباشد خبري ز حسادت ز دروغ ؛ كه در آن شب همه شب نگوئيم به معشوق
قصه گونه ي خيس ؛ قصه ي خون جگر
و در آن معني عشق نگهت را به تصوير كشيم ؛ و به گرماي وجودت خانه اي گرم شود
كه سحر گاه از آن ؛
نور خدا مي تابد ...
چه خيالي دارد دل تنها ؛ دل من ...
" محمد "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط محمد
|
خدایا !
عشق انسان ها به یکدیگر معجزه توست
شگفتی های طبیعت هم موهبت توست .
به باد و باران ، آتش و خاک می نگرم
و نجوا می کنم :
قلب من ، معبد هستی ست
که محراب عشق خدا آن را مزین کرده است .
آیا وجود همین قلب ،
بزرگترین معجزه خدا نیست...
::: سحر :::
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط محمد
|
دلم کمی تا اندکی ابری شده
باید ای دل اندکی بهتر شویم
یا نه اصلا آدمی دیگر شویم
از همین امروز هنگام نماز
باخدا قدری صمیمی تر شویم
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط محمد
|