تبليغاتX

بسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم :: اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً برحمتك يا ارحمّ الرّاحمين :: اَلّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ في فَرَجِ مَولانا بَقيَّهَ الله وَاجْعَلْنا مِنَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهْ

..:::: صدای بارون ::::....

بار الها تو بدان بزرگی در آسمانها آرزویی بدین کوچکی را توانی برآورده کرد آیا ؟

امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ... امشب ، خيلي دلم گرفته ...

نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط  محمد  | 

دلم تنگه ...

                   از اینجا

                                     تا ته نگاهت.

نمی خوای بیای ؟؟؟

نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط  محمد  | 

امشب زغمت میان خون خواهم خفت ...

نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

تو مقدسي، مثل عبادتم

تو رو دوست دارم، مثل سعادتم

به تو محتاجم و احتياج من

عادته نمي شه ترك عادتم

تو نماي كامل صداقتي

 واسه من هميشه در نهايتي

لذت تلاوت يه آيه اي

دلنشينه از تو هر حكايتي

با تو همصدا شدن نيت من

عشق تو تمام حيثيت من

سايه بلند تو روي سرم .

حافظ ثبات و امنيت من

زندگي برا ي من خواستنيه

با تو همصحبت عيسي نفسي

 

سلام تك ستاره آسمونم.

گفتي دوست داري خودم برات بنويسم. راستش خودمم دلم مي خواد اما سخته؛ تو كه نوشته هاي منو ديدي، حتما مي فهمي چرا دلم نمي خواد زياد برات بنويسم.

امشب خيلي دلم برات تنگه، خيلي وقته كه اين جمله رو بهت نگفته بودم، نه ؟! آره، چون برات ننوشتم. شايد فكر كني تو اين مدت دلم آروم بوده، ولي نه. هيچ شبي نشده كه با يه دل آروم و سبك به خواب برم در حالي كه مي دونم توي دل تو چه خبره. هستي من، اگه خدا بخواد داريم به اونچه كه واسش خيلي چيزها رو از دست داديم مي رسيم. مطمئنم هردومون قدرشو خوب مي دونيم.

امامزاده حسين (ع) رو يادت مي آد ؟! شهر نقره، كوكو سبزي سيب زميني (!) ، آقاي معصومي و اون رنگ نارنجيش ... ؟ خيلي راه اومديم، نه ؟

گل بارون زده من گل ياس نازنينم ، مي شكنم پژمرده مي شم نذار اشكاتو ببينم ...

خسته كه نشدي گل قشنگم ؟ يادته امضاي تسويه حساب از آصف زاده ؟ يادته پروژه مرتضي تو سايت دانشكده بهداشت ؟ پايان اينها لحظه قشنگيه ... .

به تو مديونم. واسه اين همه صبر و تحملت. واسه ايثاري كه هيچ وقت نذاشتي بهت بگم، اما خوب مي دوني كه انجامش دادي و كاري كردي كه هيچ وقت و با هيچ كاري نتونم به پاي تو برسم.

اميد من ديگران تقصيري ندارن، البته اگه ندونن تو دل ما چي مي گذره. يادته روزاي اولي كه اينجا اومدم گفتم مي خوام واسه زخماي دلمون مرهمي پيدا كنيم؟ نشد ؟! مي بيني چند نفر ديگه مثل ما هستن، ما اگه تو دنياي خيلي ها تنها باشيم توي دنياي خودمون دوستاي خوبي مثل عارفه و ندا داريم و بالاتر از همه اينها خدا رو داريم. ما تنها نيستيم. البته مي دونم كه درد ما تنهايي نيست ... .

توي بارون قشنگ امشب دعا مي كنم. براي چندهزارمين بار از خدا مي خوام كه دستاي من و تو رو بگيره و با هم به هر جايي كه خودش دوست داره برسونه. اون وقت طعم واقعي خوشبختي رو از رو لبالت برمي دارم و توي زيبايي چشمات گم مي شم تا هيچ دست ناپاكي نتونه اون خوشبختي رو از ما بگيره .

 

 

نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط  محمد  | 

 

 

كجايي اي محبوب من ؟ آيا در آن بهشت كوچك هستي

و آب گل هايي را مي نوشي كه تو را مي بينند

چونان مادري كه كودك بر سينه چسبيده شان را مي نگرند؟

آه ... اي همدم روحم، كجايي ؟

آيا به ياد داري روز ديدارمان را،

آن هنگام كه هالة نوراني روحت ما را در خود كشيده بود

و فرشتگان گرداگردمان جمع شده

نيايش كردار روح را نغمه سرا بودند؟

آيا به ياد داري نشستنمان زير شاخه هاي درختان

كه بر سرمان خيمه افكنده بودند

تا چونان سينه اي فراخ كه راز دل را در خود نگاه مي دارد

اسرار ما را از گزند نامحرمان محفوظ دارند؟

آيا به ياد مي آوري گذرگاه جنگل ها و بيشه ها را

 كه دست در دست در آنها قدم مي زديم

و سرهايمان را به هم تكيه داه بوديم

گويا از خود، به خود پناه مي جستيم؟

به ياد مي آوري آن لحظه اي را كه براي وداع آمدي

و بوسه هايي بر لبانم جاي دادي؟

آن بوسه، آغاز راهي عظيم بود؛

همچون دم قدرتمندي كه بر انسان خاكي دميده شد.

آن آه، راهمان را به جهان روحاني راهنما شد،

تا شكوه روحمان را آشكار كند؛ و آن جا خواهد ماند

تا دوباره همديگر را ببينيم.

اكنون كجايي اي خود ديگر من ؟

آيا در اين سكوت شب بيداري ؟

بگذار نسيم پاك

تپش و مهرباني جاودانة قلبم را به تو برساند.

آيا چهره ام را به ياد مي آوري ؟

آن تصوير، مشتاق تر از خود من نيست

كه اندوه ديريست سايه برشادماني ام گسترانده است.

زاري و گريه، چشمانم را كه زيبايي ات را مي نماياند، پژمرده است

و لبانم را كه با بوسه هايت شيرين شده بود، خشكاند.

كجايي اي محبوب من ؟

آيا نجواي مرا از اين سوي جهان مي شنوي ؟

آيا نياز مرا مي فهمي ؟

آيا بار سنگين درد مرا ديده اي ؟

كجايي اي ستاره زيباي من ؟

لبخندي در فضا بزن، كه خواهد رسيد و مرا جاني دوباره خواهد داد !

از انفاس خود، عطري در فضا بپراكن كه حمايتم خواهد كرد !

كجايي اي محبوب من ؟

آه، چه بزرگ است عشق !

و چه بي مقدارم من ... !

                                                                                                              جبران خليل جبران

 

نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط  محمد  | 

 

 

 

 

دوستاي خوبم سلام ...

اول؛ بايد عذر خواهي كنم از تمام كساني كه لطف كردن و اومدن اما من نتونستم برم پيششون. چه اونايي كه آدرس و ايمل دادن و چه اونايي كه ندادن. از همه تون ممنونم. شما رو به خدا تنهام نذارين.

دوم؛ سال نو رو به همه تون تبريك مي گم و تو اين لحظات باقي مونده تا تحويل سال دعا مي كنم به هر چيزي كه مي خوايد و خير و صلاحتون در اونه برسيد.

سوم؛ براي ما دعا كنيد ...

نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 3:28 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

 

بيا به نزديك من، اي شريك زندگاني ام ؛

بيا به نزديك من و مگذار كه دست زمستان

از هم جدايمان كند.

بنشين كنارم، در برابر آتشدانم

كه آتش، تنها ميوة زمستان است.

با من از عزت قلبت سخن بگو

كه بلند تر از زوزه هاي آن سوي دره هاست.

در را ببند و پشت آن را بينداز

كه سيماي خوفناك آسمان، روحم را مي آزارد.

و چهره صحراي برف گرفته مان

قلبم را به اشك مي آورد.

چراغ را از روغن پر كن و مگذار كه خاموش شود

و آن را كنار خود بگذار، تا بتوانم بخوانم

آن چه را از زندگي ات، برايم با اشك بر گونه هايت نوشته است.

بياور شراب پائيزي را.

 بيا تا بنوشيم و بخوانيم

كشت نگاهداري شده بهاري

پاسداري شده تابستان و

پاداش دروي پائيزي را.

نزديك من بيا، اي محبوب روح من

آتش سرد مي شود و زير خاكستر پنهان مي ماند

مرا در آغوش گير، كه از تنهايي مي ترسم.

چراغ خاموش مي شود و شرابي كه به چنگ آورديم

چشمانمان را مي بندد.

بيا تا به هم چشم بدوزيم

پيش از آن كه چشمانمان بسته شود.

مرا با بازوانت درياب و در آغوشم گير

بيا بياراميم تا جانهايمان در آغوش گيرند هم را .

مرا ببوس محبوب من، كه زمستان هر آن چه از براي ماست

ربوده است.

تو در نزديك من هستي، اي محبوب من.

چه عميق و طولاني است اقيانوس خواب

و چه دور است سپيده دم.

 

 

بيا محبوب من؛ بيا تا بين تپه ها قدم بزنيم.

كه برف ها آب شده، زندگي از خوابگاهش برخاسته

و بر ماهور و دره ها جاريست.

بيا تا قدم بر جا پاي بهار نهيم در مزرعه هاي دوردست

و قله ها را صعود كنيم تا

سبزه زاران و گياهان را الهام دهيم.

طلوع بهار، به جامة خويش، زمستان را در هم پيچيد

و درختان هلو و پرتقال را فرا گرفت؛

و چونان عروسان شب قدر، ضيافتي به پا كرد.

شاخه هاي تاك در آغوش كشيدند هر آنچه مثل دلدارانشان بود.

و جويباران بين صخره ها به رقص در آمدند،

و سرود شادماني از سر گرفتند.

و گل ها ناگهان

چون حباب روي آب، از قلب طبيعت برآمدند.

بيا محبوب من؛ بيا تا آخرين قطرات اشك زمستان را

از جام هاي نرگس بنوشيم. و آرامش دهيم جان هايمان را

با آواز و ترنم پرندگان

و سرگردان شويم از تماشاي نسيم مست.

بيا كنار صخره ها بنشينيم، آن جا كه بنفشه ها پنهانند.

بيا شيريني بوسه را تجربه كنيم.

 

نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 


**** بيا باران اسير خشكسالم *** اسير غصه و رنج و ملالم *** تمام جمعه هايم شنبه شد آه *** مي آيي كي سوار سبز شالم ****

Daisypath Anniversary Years PicDaisypathAnniversary Years Ticker