نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط محمد
|
امروز چنان مستم از باده دوشینه
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد ...
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط محمد
|
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط محمد
|
اي شب، به پاس صحبت ديرين خداي را
با او بگو حكايت شب زنده داري ام
با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق
شايد وفا كند، بشتابد به ياري ام.
اي دل چنان بنال كه آن ماه نازنين
آگه شود از رنج من و عشق پاك من
با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود
هرچند بسته مرگ، كمر بر هلاك من ...
اي شعر من بگو كه جدايي چه مي كند
اي چنگ غم، كه از تو بجز ناله بر نخاست
راهي بزن كه ناله از اين بيشتر كني.
اي آسمان به سوز دل من گواه باش
كز دست غم به كوه و بيابان گريختم
داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشك ريختم.
اي روشنان عالم بالا، ستاره ها !
رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد
يا جان من ز من بستانيد بي درنگ
يا پا فرا نهيد و خدا را خبر كنيد !
آري، مگر خدا در دل اندازدش كه من
زين آه و ناله راه به جايي نمي برم
جز ناله هاي تلخ نريزد ز ساز من
از حال دل اگر سخني بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست.
تنها نه عشق و زندگي و آرزوي من
او هستي من است كه آينده دست اوست ...

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط محمد
|