بوي موهات زير بارون،بوي گندمزار نمناك، بوي سبزه زار خيس، بوي خيس تن خاك، جاده هاي مهربوني، رگهاي آبي دستات، بوي گل تو شوره زار ...
وقتي كه بارون مي باره، تو رو ياد من مي آره ...
نازنينم امشب غمي متفاوت از قبل توي قلبم سنگيني مي كنه. نمي دونم چيكار بايد بكنم. تنهام. كسي نيست كه بتونم يه كم براش حرف بزنم تا آرومم كنه. تو هم كه خيلي دوري و شريك اين تنهايي ...
كاش مي تونستم آرومت كنم. حتي نمي تونم در مورد خودمون حرف بزنم. آخه چي بگم ... ؟! مي دوني توي آسمون دلم وقتي تك ستارم داره سوسو مي زنه چقدر سخته لحظات كوتاه خاموشي ... ؟
چه تراژدي عجيبي شده، نه ؟ انگار اين قصه كه نه غصه تمومي نداره. به خدا سنگينه. كاشكي زودتر تموم بشه. مگه من و تو چقدر ظرفيت و تحمل داريم ... ؟ مي بيني؟ مي بيني چقدر از "محمد" دور شدم. فقط تو مي دوني چي دارم مي گم.
آره، تنهايي سخته، مثل گم شدن توي عمق نگاهت. تنهايي سخته، مثل تحمل حسرت نگاهت. تنهايي سخته، مثل غربت دوري دستاي من و تو. مثل تفسير بغض سنگين تنهايي توي ولنتاين امسال ... .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط محمد
|
پاسي از شب رفته بود و برف مي باريد
چون پر افشان پري هاي هزار افسانه از يادها رفته ...
باد چونان آمري، مامور و ناپيدا، بس پريشان حكم ها مي راند مجنون وار،
بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته .
برف مي باريد و ما آرام، گاه تنها، گاه با هم راه مي رفتيم. چه شكايتهاي غمگيني كه مي كرديم، يا حكايت هاي شيريني كه مي گفتيم. هيچ كس از ما نمي دانست ، كز كدامين لحظة شب كرده بود اين باد برف آغاز...
هم نمي دانست كاين راه خم اندر خم ، به كجامان مي كشاند باز.
برف مي باريد و پيش از ما، ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود، زير اين كج بار خامش بار ، از اين راه، رفته بودند و نشان پاي هاشان بود.
پاسي از شب رفته بود و همرهان بي شمار ما، گاه شنگ و شاد و بي پروا، گاه گويي بيمناك از آبكند وحشتي پنهان، جاي پا جويان، زير اين غبار در همبار، سر به زير افكنده و خاموش، راه مي رفتند.
وز قدم هايي كه پيش از اين، رفته بود اين راه را افسانه مي گفتند.
راه بود و راه ـ اين هر جايي افتاده ـ اين همزاد پاي آدم خاكي؛
برف بود و برف ـ اين آشوفته پيغام ـ اين پيغام سرد پيري و پاكي؛
و سكوت ساكت آرام،
كه غم آور بود و بي فرجام ...
راه مي رفتيم و من با خويشتن گه گاه مي گفتم :
" كو ببينم لولي اي لولي ! اين تويي آيا بدين شنگي و شنگولي، سالك اين راه پرهول دراز آهنگ ؟"
و من بودم كه بدينسان خستگي ناشناس، مي سپردم راه و خوش بي خويشتن بودم.
باز مي رفتيم و مي باريد. جاي پا جويان، هر كه پيش پاي خود مي ديد. من ، ولي ديگر، شنگي و شنگوليم مرده، چابكي هام از درنگي سرد آزرده، شرمگين از رد پايي كه بر آنها مي نهادم پاي، گه گاه با خويش مي گفتم :
كي جدا خواهي شد از اين گله هاي پيشواشان بز؟
كي دليرت را درفش آسا فرستي پيش؟
تا گذارد جاي پاي از خويش؟
همچنان غمبار در همبار مي باريد. من وليكن شادمان بودم. ديگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت، خويشتن هم گله بودم هم شبان بودم. بر بسيط برف پوش خلوت و هموار، تك و تنها با درفش خويش خوش خوش پيش مي رفتم.
زير پا برف هاي پاك و دوشيزه، قژ قژي خوش داشت. پام بذر نقش بكرش را، هر قدم در برف ها مي كاشت.
مهر بكري بر گرفتن از گل گنجينه هاي راز، هر قدم از خويش نقش تازه اي هشتن، چه خدايانه غروري در دلم مي كشت و مي انباشت !
خوب يادم نيست، تا كجا ها رفته بودم، خوب يادم نيست كه فريادي شنيدم يا هوس كردم كه كنم رو باز پس، رو باز پس كردم ...
پيش چشمم چيست اينك؟ راه پيموده، پهندشت برف پوش راه من بود، گام هاي من بر آن نقش من افزوده، چند گامي باز گشتم، برف مي باريد،
جاي پاها تازه بود، اما، برف مي باريد
باز مي گشتم، برف مي باريد...
جاي پاها ديده مي شد ليك، باز مي گشتم، برف مي باريد، برف مي باريد، مي باريد، مي باريد ...
جاي پاهاي مرا هم برف پوشانده است ...
مهدي اخوان ثالث
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط محمد
|
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط محمد
|















شب دو دلداده در آن كوچة تنگ مانده در ظلمت دهليز خموش
اختران دوخته بر مـنظره چشــم ماه بر بام ســـراپا شده گوش
در ميان بــود به هنگـــام وداع گفتگويي به سكوت و به نگاه
ديدة عاشق و لعــل لــــب يار دل معشـــوقه و غوغاي گناه
عقــــل رو كرد به تاريكـــي ها عشق همچون گل مهتاب شكفت
عاشق تشنه لب بـــوسه طلب هم چنان شـــرح تمنا مي گفت
سينه بر سينة معشوق فشـرد بوسه اي زان لب شيرين بـربود
دختر از شرم سر انداخت به زير ناز مي كـــرد ولي راضــــي بود
اولين بوسة جان پرور عشــــق لذت انگيز تر از شهد و شــراب
لاجرم تشنة صحــــــراي فراق به يكي بوسه نگردد سيــــراب
نوبت بوسه دوم كه رسيـــــد دخترك دست تمــــنا برداشت
عاشق تشنه كه اين ناز بــديد بوسه را بر لب معشوق گذاشت
"مشيري"
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط محمد
|
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از "من"
دیدم که در آن آینه هم جز " تو" کسی نیست

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط محمد
|
رو مي كنم به آينه
رو به خودم داد مي زنم ...
... :: ببين چقدر حقير شده اوج بلند بودنم ::...

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط محمد
|