تبليغاتX

بسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم :: اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً برحمتك يا ارحمّ الرّاحمين :: اَلّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ في فَرَجِ مَولانا بَقيَّهَ الله وَاجْعَلْنا مِنَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهْ

..:::: صدای بارون ::::....

بار الها تو بدان بزرگی در آسمانها آرزویی بدین کوچکی را توانی برآورده کرد آیا ؟

 

تنهائيم را با تو قسمت مي كنم، سهم كمي نيست. گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست. غم آنقدر دارم كه مي خواهم همة فصل ها را بر سفرة رنگين خود بنشانمت، بنشين؛ غمي نيست ... .

حواي من بر من نگير خود ستايي را كه بي شك تنهاتر از من در زمين و آسمانت ، آدمي نيست. آئينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست.

همواره چون من نه، فقط يك لحظه خوب من بيانديش، لبريزي از گفتن. ولي در هيچ سويت محرمي نيست.

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم. شايد براي من كه همزاد كويرم، شبنمي نيست.

شايد و يا شايد، هزاران شايد ديگر. اگر چه اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست.

 

نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

اون روز هم مثل روزهاي ديگه ساعت هشت صبح بيدار شد. بايد مي رفت. صبحونه رو خورده و نخورده رفت جلوي آينه ؛ خيلي پير شده بود ... لباس پوشيد و يقه كاپشن رو بالا زد تا از سوز سرما در امون باشه... .

برفي كه از ديشب باريده بود هنوز روي زمين بود، با احتياط قدم برمي داشت.بعد از حدود دو ساعت رسيد؛ جلوي در دانشكده پيرمردي با لباس آبي و آرم مخصوص شركت داشت برفها رو كنار مي زد. حس عجيبي دوباره به سراغش اومد. هر وقت پيرمردي رو مي ديد كه مجبور بود اونطور زحمت بكشه همين بغض آشنا تو سينش جا مي گرفت. داخل ساختمون چند نفر ديگه مثل اون منتظر بودند.بعد از پر كردن چندتا فرم و ارائه مدارك، منشي واحد يه برگه بهش داد كه توش آدرس چند جاي ديگه نوشته شده بود كه بايد اونجا هم مي رفت. تازه اول كار بود.

ديگه مثل صبح عجله نداشت. مي دونست كه اون روز به بقيه كاراش نمي رسه. بايد مي رفت خونه. توي راه تموم حرفاي «هستي» توي ذهنش مرور مي شد. مي ترسيد، مي ترسيد نتونه اونو خوشبخت كنه. بعد از سه سال سختي و انتظار وقت عمل رسيده بود. خيلي هستي رو دوست داشت. ياد آشفتگي هاي قبل از آشنايي با «هستي» كه مي افتاد مي فهميد چقدر مديون اونه. چقدر اون روز توي امازاده دعا كرده بود كه «هستي شو» از دست نده. چقدر سختي كشيده بودن كه به اينجا برسن ... .

دوباره سوار مترو شد. مسير برگشت خلوت تر بود. سرشو روي شيشه پنجره قطار گذاشت و چشم دوخت به درختاي كاج روي كوه ... .

با صداي «هستي» بيدار شد. چقدر خوشحال بود. اونو در آغوش گرفت. بوي خوشبختي رو  از موهاي قشنگش حس مي كرد. صبحونه رو خوردن و موقع رفتن گفت: هستيِ من، بعد از ظهر خودم ميام دنبالت. مواظب خوت باش. خيلي سرده ... .

ساعت نزديك دو بعد از ظهر بود كه با عجله وسايلش رو جمع كرد و از محل كارش زد بيرون. نبايد منتظرش مي ذاشت. با هم به خونه برگشتند. خيلي حرف داشت كه تا شب به هستي بزنه ... .

تكونهاي شديد قطار رو از لرزش هاي شديد شيشه پنجره احساس كرد. نمي دونست چه مدته كه خوابيده، يهو  به خودش اومد و به بيرون نگاه كرد. بايد پياده مي شد.

 اون لحظه هاي شيرين رو توي ذهنش مرور مي كرد؛ با همين "لحظه ها"زنده بود ... .

 

 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

 

ساعت حدود هفت شبه. بازم تنهام. تنهاي تنها. دلم گرفته. شكيلا داره مي خونه. دلم برات تنگ شده. خيلي . دلم مي خواد گريه كنم.نمي دونم تو كدوم ماه، كدوم روز يا حتي كدوم سال اين وضعيت به سر مي رسه. هميشه فكر مي كنم بتو خيلي بد كردم. يادش بخير . اون روزا تو خوابگاه كه بوديم از اين تنهايي ها زياد داشتم ولي اينقدر محسوس نبود. مي دونم تو هم خيلي سختي مي كشي. كاشكي زودتر تموم بشه تا بازم شادي و آرامش به روزاي من و تو برگرده. وقتي اينا رو براي تو مي نويسم آروم مي شم. مي دونم مي خوني. هر چند خيلي از اين وسيله اي كه واسه نوشتن انتخاب كردم مطمئن نيستم كه بتونم همه چي رو بنويسم اما مي دونم مي فهمي تو دل من چي مي گذره. بيست و سوم ديماه نزديكه ... يادش بخير ... .

  

 

 

پر كن پياله را 

كه اين آب آتشين؛ ديريست ره به حال خرابم نمي برد.

اين جام ها ــ كه در پي هم مي شود تهي ــ

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش

                             گرداب مي ربايد و ؛ آبم نمي برد ...

من با سمند سركش و جادويي شراب

تا بيكران عالم پندار رفته ام. تا دشت پر ستارة انديشه هاي گرم

تا مرز ناشناختة مرگ و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا

                             تا شهر يادها ...

ديگر شراب هم

                   جز تا كنار بستر خوابم نمي برد.

هان اي عقاب عشق ...

                   از اوج قله هاي مه آلود دوردست

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من 

                             آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد.

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد.

در راه زندگي ؛

با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي ؛

با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب ... آب ...

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد.

پر كن پياله را ...

 

 

 

 

نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

امشب دلم مي خواد تا صبح سر بذارم رو شونه هات

اشك نريزم اما فقط بشكنه بغضم تو چشات

گريه هاي تنهايي هم ديگه دواي غمي نيست

كه هر شب از عمق دلم پر مي كشيد سمت صدات

تو رو خدا بازم نگي " غمگين نباش عزيز من... "

يه وقت نگي " تنها شدي نشكنه بغضت واسه من"

فقط مي خوام يه كم برات سفره دل رو وا كنم

بگم كه اينجا تنهايي چطور شبُ صبح مي كنم

وقتي تو نيستي پيش من؛ "من" و "من" و "من" و خودم

تنها نيستيم، جون خودت تا صبح برات حرف مي زنيم

آرزو داريم كه يه شب رو شونه هات گريه كنيم

شونه هاتُ كه نداريم؛ كاشكي بشه دعا كنيم

دعا كنيم كه هر شبي غصه داري روي دلت

بياييم و شونه ها مونو سنگ صبور تو كنيم

يه وقت نشه تنهائي هات بدون من غمگين باشه

شكستن خار نبايد براي گل سنگين باشه

قسم به چشماي تو و تنهايي هاي هر شبم

اينجا دارم تموم مي شم؛ اگر كه يادت نباشه

"محمد"

 

نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

سلام دوستاي خوبم.

زمستون 85 هم رسيد و هنوز من نتونستم به اون جايي كه مي خوام برسم. نمي شه گفت دارم ديوونه مي شم. چون ديگه از اين چيزا گذشته. از مهر 82 تا حالا چقدر مي شه ...؟ فقط خدا مي دونه و "هستي من" كه تا امروز چه بلاهايي سرمون اومده. از بيمارستان كوثر تا جاده تاكستان خيلي راهه. نه... ؟ آره. اما نه براي هر كسي.

 بالاخره اون كسي كه انتظارشو داشتم اومد. حالا مي تونم راحتتر بنويسم. ممنون كه بهم سر مي زنيد. تو رو خدا نظر نداده نريد. كمكم كنيد . اگه وبلاگم مشكلي داره حتما بهم بگيد. اگه مي تونم كمكي كنم هم همين طور.

راستي اگه كسي بلده چطوري مي شه flash تو وب گذاشت يا سايتي كه ميزبان صدا باشه ميشناسه بهم بگه ممنون مي شم.

فعلا خداحافظ.

دعام كنيد.

 

نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 


**** بيا باران اسير خشكسالم *** اسير غصه و رنج و ملالم *** تمام جمعه هايم شنبه شد آه *** مي آيي كي سوار سبز شالم ****

Daisypath Anniversary Years PicDaisypathAnniversary Years Ticker