
تنهائيم را با تو قسمت مي كنم، سهم كمي نيست. گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست. غم آنقدر دارم كه مي خواهم همة فصل ها را بر سفرة رنگين خود بنشانمت، بنشين؛ غمي نيست ... .
حواي من بر من نگير خود ستايي را كه بي شك تنهاتر از من در زمين و آسمانت ، آدمي نيست. آئينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست.
همواره چون من نه، فقط يك لحظه خوب من بيانديش، لبريزي از گفتن. ولي در هيچ سويت محرمي نيست.
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم. شايد براي من كه همزاد كويرم، شبنمي نيست.
شايد و يا شايد، هزاران شايد ديگر. اگر چه اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط محمد
|
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط محمد
|

ساعت حدود هفت شبه. بازم تنهام. تنهاي تنها. دلم گرفته. شكيلا داره مي خونه. دلم برات تنگ شده. خيلي . دلم مي خواد گريه كنم.نمي دونم تو كدوم ماه، كدوم روز يا حتي كدوم سال اين وضعيت به سر مي رسه. هميشه فكر مي كنم بتو خيلي بد كردم. يادش بخير . اون روزا تو خوابگاه كه بوديم از اين تنهايي ها زياد داشتم ولي اينقدر محسوس نبود. مي دونم تو هم خيلي سختي مي كشي. كاشكي زودتر تموم بشه تا بازم شادي و آرامش به روزاي من و تو برگرده. وقتي اينا رو براي تو مي نويسم آروم مي شم. مي دونم مي خوني. هر چند خيلي از اين وسيله اي كه واسه نوشتن انتخاب كردم مطمئن نيستم كه بتونم همه چي رو بنويسم اما مي دونم مي فهمي تو دل من چي مي گذره. بيست و سوم ديماه نزديكه ... يادش بخير ... .

پر كن پياله را
كه اين آب آتشين؛ ديريست ره به حال خرابم نمي برد.
اين جام ها ــ كه در پي هم مي شود تهي ــ
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و ؛ آبم نمي برد ...
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام. تا دشت پر ستارة انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناختة مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا
تا شهر يادها ...
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد.
هان اي عقاب عشق ...
از اوج قله هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد.
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد.
در راه زندگي ؛
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي ؛
با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب ... آب ...
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد.
پر كن پياله را ...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط محمد
|
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط محمد
|
سلام دوستاي خوبم.
زمستون 85 هم رسيد و هنوز من نتونستم به اون جايي كه مي خوام برسم. نمي شه گفت دارم ديوونه مي شم. چون ديگه از اين چيزا گذشته. از مهر 82 تا حالا چقدر مي شه ...؟ فقط خدا مي دونه و "هستي من" كه تا امروز چه بلاهايي سرمون اومده. از بيمارستان كوثر تا جاده تاكستان خيلي راهه. نه... ؟ آره. اما نه براي هر كسي.
بالاخره اون كسي كه انتظارشو داشتم اومد. حالا مي تونم راحتتر بنويسم. ممنون كه بهم سر مي زنيد. تو رو خدا نظر نداده نريد. كمكم كنيد . اگه وبلاگم مشكلي داره حتما بهم بگيد. اگه مي تونم كمكي كنم هم همين طور.
راستي اگه كسي بلده چطوري مي شه flash تو وب گذاشت يا سايتي كه ميزبان صدا باشه ميشناسه بهم بگه ممنون مي شم.
فعلا خداحافظ.
دعام كنيد.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط محمد
|