نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط محمد
|

تنها دليل من كه خدا هست و اين جهان
زيباست.
وين حيات عزيز و گرانبها لبخند چشم توست !
هر چند كه با تبسم شيرينت آنچنان از خويش مي روم كه نمي بينمش درست !
لبخند چشم تو
در چشم من وجود خدا را آواز مي دهد.
در جسم من تمام روح حيات را پرواز مي دهد.
جان مرا ــ كه دوريت از من گرفته است ــ شيرين و خوش
دوباره به من باز مي دهد ...








نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط محمد
|

***::::: كتيبه :::::***
فتاده تخته سنگ آنسوي تر؛ انگار كوهي بود. و ما اين سو نشسته خسته انبوهي؛ زن و مرد و جوان و پير. همه با يكدگر پيوسته؛ ليك از پاي و با زنجير.
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي؛ بسويش مي توانستي خزيدن. ليك تا آنجا كه رخصت بود ؛
تا زنجير ... .
ندانستيم؛ ندايي بود در رؤياي خوف و خستگي هامان
و يا آوايي از جايي. كجا ؟ هرگز نپرسيديم. چنين مي گفت :
فتاده تخته سنگ آنسوي وز پيشينيان پيري؛ بر او رازي نوشته است
هرکس طاق هر کس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا؛ و آنگاه چون موجي كه بگريزد زخون در خامشي مي خفت.
و ما چيزي نمي گفتيم ...
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر كاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود. و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي؛ و حتي در نگه مان نيز خاموشي. و تخته سنگ آن سو افتاده بود ...
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگين تر از ما بود؛ لعنت كرد گوشش را و نالان گفت : "بايد رفت"
و ما با خستگي گفتيم :
لعنت بيش بادا. گوشمان را؛ چشممان را نيز. بايد رفت.
و رفتيم و خزان رفتيم. تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود.
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود بالا رفت. آنگه خواند :
" كسي راز مرا داند؛ كه از اين رو به آن رويم بگرداند "
و ما با لذتي بيگانه اين راز غبار آلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم. و شب شط جليلي بود پر مهتاب.
هلا يك ... دو ... سه ... ديگر بار
هلا يك ؛ دو ؛ سه. ديگر بار.
عرق ريزان؛ عزا؛ دشنام؛ گاهي گريه هم كرديم.
هلا يك؛ دو؛ سه؛ زين سان بارها بسيار ... .
چه سنگين بود. اما سخت شيرين بود پيروزي. و ما با آشناتر لذتي؛ هم خسته هم خوشحال؛ ز شور و شوق مالامال.
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود؛ به جهد ما درودي گفت و بالا رفت. خط پوشيده را از خاك و گل سترد و با خود خواند.
و ما بي تاب ...
لبش را با زبان تر كرد. ( ما نيز آنچنان كرديم )
و ساكت ماند.
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند. دوباره خواند. خيره ماند. پنداري زبانش مرد.
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري. ما خروشيديم :
" بخوان" او هم چنان خاموش.
" براي ما بخوان "
خيره به ما ساكت نگاه مي كرد.
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد فرو آمد. گرفتيمش؛ كه پنداري كه مي افتاد. نشانديمش.
به دست ما و دست خويش لعنت كرد.
" چه خواندي؟ هان ؟ "
مكيد آب دهانش را و گفت آرام :
" نوشته بود
همان.
كسي راز مرا داند؛ كه از اين رو به آن رويم بگرداند"
نشستيم و
به مهتاب و شب روشن نگه كرديم.
و شب شط عليلي بود.
مهدي اخوان ثالث
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 6:15 قبل از ظهر  توسط محمد
|






ساعت چهارده و بيست و هشت دقيقه دوشنبه دهم آذر ماه 1382.
هوا ابري و سرده. بيرون اين كلاس قطره هاي بارونو مي بينم كه چه سرد و سنگين به زمين مي خورن. برگاي درخت انجير حياط دانشكده رو زمين ريختن و زير پاي بچه ها با يه فرياد به ياد تموم روزاي سبز بهار و تابستون چشماشونو مي بندن و به انتظار برف زمستوني روي زمين باقي مي مونن.
دلم گرفته؛ پريشب وقتي از بيمارستان با رضا به سمت خوابگاه مي اومديم برف مي باريد. اولين برف "پائيزي". همونجا تصميم گرفتيم راهو طولاني كنيم و پياده روي كنيم. چه حس و حال قشنگي بود. زير نور چراغاي خيابون؛ دونه هاي يخ زدة برف و خاطرات گذشتة دو سالة من و رضا.

اونوقت خيلي دلم مي خواست تو هم بيرون باشي و اين برف رو ببيني. از اينكه اونشب نتونسته بودم ببينمت دلم بدجوري گرفته بود. اما اون برف قشنگ انگار دوست نداشت من تو رو ببينم؛ همون شب سرما خوردي و يكشنبه و دوشنبه من؛ توي اين دانشگاه؛ ميون اين همه آدم عجيب؛ ميون 400 تا بيد مجنون؛ زير اين آسمون گرفته و گريون تنهاي تنها چشم اميد به فردا و ديدن تو دوختم و بي توجه به حرفاي استاد كه داره پاي تخته پشت اون ترنس هاي عجيب و غريبش واسة ما حرف مي زنه و هي به من چشم غره مي ره كه سرتو از رو برگه بردار و منو نگاه كن؛ به فكر روزاي قشنگ قبل از اولين بيد مجنون و نگاه هاي تو اشك تو چشام حلقه زده.
زمستون و پائيز رو خيلي دوست دارم. اما نه براي فعاليت و درس خوندن. دوست دارم براي مسافرت؛ دوست دارم براي دور هم بودن؛ دلم لك زده واسه يه كرسي و پاي صحبت مادربزرگ نشستن. واسه قدم زدن ميون برگاي خشكيده جنگل. فرصت حرف زدن تو اين مدت واسم خيلي نبوده. همون وقتاي كم رو هم قدر ندونستم و متاسفانه پائيز داره تموم مي شه و قاعدتاً ترم هم به دنبال اون. بعدش ماه آسمونم بايد بره. دلم شور مي زنه . چرا نمي فهميد ... ؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط محمد
|

الا اي مرد تير انداز اي صياد صيد افكن؛ به بانگ ناله تيري سكوت دلپذير دشت را مشكن...
بفرمان هوسبازي به خاك و خون مكش هر لحظه فرزندان صحرا را.
به حال آهوان بي زبان انديشه بايد كرد
بخون رنگين مكن بال كبوترهاي زيبا را.
در آن ساعت كه مي گيري هدف حيوان صحرا را به چشمانش نگاهي كن
ببين در برق چشمانش التماسش را
كه با درماندگي در لحظه هاي مرگ مي گويد :
ايا صياد رحمي كن؛ مرنجان نيمه جانم را
پرو بالم بكن؛ اما مسوزان استخوانم را

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط محمد
|
" فقط به خاطر تو "
****************
او پنجسال كرد پرستاري من
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ هيچ
تنها مريضخانه به اميد ديگران
يك روز هم خبر كه بيا او تمام كرد ...
در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش به من داد و دور شد
تنها طواف دو ضريح و يكي نماز
يك اشك هم به سورة ياسين من چكيد
....:::: مادر به خاك رفت ::::....
اين هم پسر كه بدرقه اش مي كند به گور 
يك قطره اشك مزد همه زجرهاي او
اما خلاص مي شود از سرنوشت من
مادر بخواب "خوش منزل" مباركت
باز آمدم به خانه چه حالي؛ نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
انگار خنده كرد ولي دل شكسته بود
"بردي مرا به خاك سپردي و آمدي ؟!"
تنها نمي گذارمت اي بينوا پسر
اما خيال بوده اي؛ واي مادرم.
شهريار ( آهسته باز از بغل پله ها گذشت )



نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط محمد
|
.....::::: براي تو كه همه دنياي مني :::::......
تو همون واژة نابي كه تو شعرم نمي گنجي
مثل آسموني اما توي دريا نمي گنجي
تو مثل رؤيا سپيدي؛ مثل اشك من زلالي
تو مثل يه بيد مجنون مهربون و با وقاري
تو مثل نسيم صبحي واسه شبنمي كه تنهاست
منم اون پيچك تنها كه دستاش پر از تمناست
تو ستارة شباهنگ توي آسمون عشقي
مثل رؤياي وصالي؛ مثل وعدة بهشتي
مثل مجنون واسه ليلي پري از حرف نگفته
مثل دريا واسه ماهي پري از راه نرفته
مثل قطره هاي شبنم كه رو اطلسي مي شينه
با مني اما وصالت تا دم طلوع صبحه
وقتي تو نباشي مرغي كه به عشق تو اسيره
تو قفس تنهاي تنها توي حسرتت مي ميره
به اميد دست گرمت لحظه ها رو مي شمارم
لحظه هامو پر كن از "تو" اونكه خط سرنوشته
محمد

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط محمد
|

دوردست ها؛ آنجا كه دوستش دارم ؛ خانه ايست
خالي از كينة دل ...
و اينجا كه من نشسته ام فصل تكرار غروب آرزوست.
ديگر كسي مارا با هم نخواهد ديد
نه ماه در كوچه سار شب
نه شقايق در كنار رود عشق و نه عشق در لحظه هاي بي كسي.
چقدر امشب سرد است و در اين هق هق تنهايي من
باد سردي به كشتن شمع عشق آمده است .
و در اين غصه ويراني دل
فرياد مبهمي است كه مي گويد :
خانه ات ويران شد ...
روزها مي آيند شبها در گذرند و من انديشه كنان فكر آن رهگذرم
آنكه با خانة ويران؛ به كجا خواهد رفت ؟
در كجا خواهد ماند ؟
پس از اينها ؛
در گذر از سر معراج زمان بر سر قلة عشق
پيرمردي است كه مي گويد :
"دوردست ها؛ آنجا كه دوستش دارم
خانه اي بود پر از مهر و صفا
خالي از كينة دل ...
محمد
سلام دنياي من ؛ 


مي خوام برات از دلم بنويسم. از دلتنگي هام و تنهايي هام. تنهاي تنها نشستم توي اتاق. گوگوش داره مي خونه " كاشكي اين ديوار خراب شه ... " دوباره دلم به يادت ابري و تره. نمي دونم چند وقته كه سراغ دفترم نرفتم. دلم واسه اون روزا تنگ شده. همش مثل يه نوار فيلم از جلوي چشام رد مي شه و فقط وجودمو مي سوزونه. نمي دونم توي اين دنيا چند نفر مثل ما هستن. اينكه به جاي دفتر اومدم سراغ وبلاگ واسه اينه كه يه كم بتونيم واسه دردهاي دلمون مرهمي پيدا كنيم. مي دونم دوستاي زيادي هستن كه اين مطلب رو مي خونن و مي دونم تنهام نمي ذارن. مي خوام از حال دلاي اونا هم با خبر بشيم و بدونيم خداي ما خيلي بزرگه.
دعام كن. عشقمون به دعاهاي پاك تو محتاجه ... 


نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط محمد
|
گفته بودی که: پای بید کهن
سایه انداز چشمه سار کبود
در گذر گاه اولين دیدار
لحظه ای چند با تو خواهم بود !
ای غزال رمیده رام شدی ...
تازه خورشید کرده بود غروب
چه غروبی عبوس و حزن انگیز
چون رخ مادری بلا دیده که شود مات در عزای عزیز
یا دل شاعری به ظلمت غم
بید مجنون نشسته در دل کوه
همچو "مجنون" گرفته سیما بود
چشمه چون اشک غم به دامن او ناله جوی نام "لیلا" بود
من نشستم به پای "بید کهن"
به دل خسته مژده می دادم
مژده ای جانفزا که "« یار آید» آن پریروی ماه پیکرمن
بعد یک عمر انتظار آید....
آه عمرم در انتظار گذشت ...
دلم از شوق مي تپيد و نبود در جهان جز "تو"ام تمنايي
نغمة گرم و پر محبت تو در دلم كرده بود غوغايي
... لحظه اي چند با تو خواهم بود ...
"لحظه" ها مي گذشت و بيم و اميد بود با درد انتظار قرين
مي شكست از ميان جنگل ها
نالة مرغ حق سكوت حزين
بي تو نامهربان تماشا داشت
در غم انتظار سوختنم
با دل بي قرار و مضطربي چشم بر گرد راه دوختنم
من در امواج اضطراب و خيال نگران بي قرار چشم به راه
گاهي از ديده مي فشاندم اشك گاهي از سينه مي كشيدم آه
گر نيايد كجا روم ؟ چه كنم؟
جوي تا ديد آه و زاري من
شرمگين شد از آه و زاري خويش
تا بدان پايه بي قرارم ديد
برد از ياد بي قراري خويش.
در گذرگاه اولين ديدار انتظار تو داشت چشم تري
"ساعتي چند" مي گذشت و نبود از تو اي يار بي وفا اثري
بي نوا دل چه زود باور بود ...
لاله و بيد و ياسمن خفتند چشمه ناليد و گفت نيمه شب است
بر لب چشمه عاشقي بيدار از تب انتظار جان به لب است
ساعتي بعد ...
زير پرتو ماه
شاعري خسته راه مي پيمود
مي شنيد اين غريو از در و بام ؛
" لحظه اي چند با تو خواهم بود "
آن غزال رميده رام نشد ...
فريدون مشيري

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط محمد
|