تبليغاتX

بسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم :: اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً برحمتك يا ارحمّ الرّاحمين :: اَلّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ في فَرَجِ مَولانا بَقيَّهَ الله وَاجْعَلْنا مِنَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهْ

..:::: صدای بارون ::::....

بار الها تو بدان بزرگی در آسمانها آرزویی بدین کوچکی را توانی برآورده کرد آیا ؟

تاج از فرق فلك برداشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره يافتن

هر نفس شهدي به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتي چون ماه دربر داشتن

صبح، از بام جهان چون آفتاب

روي گيتي را منور داشتن

شامگه ، چون ماه رويا آفرين

ناز بر افلاك و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلك

بال در بال كبوتر داشتن

حشمت و جاه سليمان يافتن

شوكت و فر سكندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زيستن

ملك هستي را مسخر داشتن

بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است

لذت يك لحظه مادر داشتن

(فريدون مشيري)

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 7:59 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

اين سر آغاز من است

که تو با من ماندی

و تو شعرم خواندی

آسمان خانه تو

کوچ شبهاي زمستان نزدیک

شعله کوچک و گرمش لبریز

******

من برايت غزلی ساخته ام

دست خود تا فلک افراشته ام

تو به فردا نزدیک

من از اکنون دورم

من برايت خانه اي ساخته ام

پر و بالش از نور

سايه بانش خورشید

اين سر آغاز من است

خانه ام بر تن اوج ...


ادامه مطلب
نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

گاهي گمان نمي كني ولي مي شود

 گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود

 گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است

 گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود

 گاهي گداي  گدايي و بخت یار نيست

 گاهي تمام شهر گداي تو مي شود

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

سکوتم را نگذار به نشـانه ی ِ رضایت

گاهی کلـمات معنـآی ِ دلتنگی را

نمی فهمنــد ...

نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط  محمد  | 

 
تا زمانی که دلم سوی خدا پر نکشد
تا زمانی که اجل خط و نشانی نکشد
دارمت دوست به حدی که خدا می داند
راز این قصه فقط باد صبا می داند
.
.
.
.

Happy Valentine's Day
 
 
 
نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

مرا در آغوش بگیر

سرم را روی شانه ات بگذار

تا همه بدانند

حالا

             " همه چیز زیر سر من است "

نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

 

همه مي پرسند: «چيست درزمزمه مبهم آب؟

 «چيست درهمهمه دلكش برگ؟

 «چيست دربازي آن ابرسپيد،

 روي اين آبي آرام بلند،

 كه تورا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

 «چيست درخلوت خاموش كبوترها؟

 «چيست دركوشش بي حاصل موج؟

 «چيست درخنده جام؟

 که توچندين ساعت

 مات ومبهوت به آن مي نگري؟»

-    نه به ابر،

 نه به آب،

 نه به برگ،

  

نه به اين آبي آرام بلند،

 نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام،

 نه به اين خلوت خاموش كبوترها؛

من به اين جمله نمي انديشم!

 من مناجات درختان راهنگام سحر،

 رقص عطرگل يخ رابا باد،

 نفس پاك شقايق رادرسينه كوه،

 صحبت چلچله ها رابا صبح،

 نبض پاينده هستي را،درگندم زار،

 گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل،

 همه را مي شنوم، مي بينم!

 من به اين جمله نمي انديشم!

 به تومي انديشم!

 

اي سراپا همه خوبي،

 تك وتنها به تومي انديشم!

 

همه وقت،

 همه جا،

 من به هرحال كه باشم به تو مي انديشم!

 

توبدان اين را

 تنها توبدان

 توبيا،

 توبمان با من تنها توبمان.

 جاي مهتاب به تاريكي شب ها توبتاب!

 من فداي تو، به جاي همه گل ها توبخند!

 اينك اين من كه به پاي تودرافتادم باز.

 ريسماني كن ازآن موي دراز،

 

توبگير!

 توببند!

 توبخواه!

 

پاسخ چلچله ها راتوبگو.

 قصه ابرهوارا توبخوان!

 توبمان با من، تنها توبمان!

 دردل ساغرهستي توبجوش!

 من، همين يك نفس ازجرعه جانم باقي است،

 آخرين جرعه اين جام تهي را توبنوش!  

 

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

خیلی وقته که فرصتی واسه نوشتن نداشتم. اما امروز دیگه دلم طاقت نداشت.

بعد از ظهر یه روز بهاری. بیرون از اینجا که دوسش ندارم هوا هم آفتابیه هم ابری ! داره بارونم میاد. کلی این بیرون درخت کاج و سرو و اقاقی هست. بوی بارونم که بهشون اضافه شده. جات خالیه. البته اون بیرون. اینجا که اومدن نداره !

دلم تنگه . نمی دونم چرا. دوست دارم زودتر این پایان نامه لعنتی تموم شه. دیگه خسته شدم. بعدش وقت دارم که یه کمی هم روی سایر کار هام فکر کنم. اینجا اصلا جای خوبی نیست. حداقلش اینجور جاها واسه کسایی که مدیریت خوندن خوب نیست.چون بدجوری اذیت میکنه ...

دلم تنگه. نمیدونم دیگه چی بگم ...

دوستت دارم.

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط  محمد  | 

هیچ و هیچ تر

شیفته ی هم می شویم

حتی اگر پاندول بی قواره ی ساعت  نرقصد

 یا

نسخه های دارو پیچیده نشود

بی بحث و جدل

چکش می شویم

فاقد بیماری

و مخفیانه یا شاید هم آشکار

لب ِ قدغن ها را می دوزیم

ما ...
                 من و تو
                                                                                                            ستاره
نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط  محمد  | 

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی و

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است !

                                                                                                             دکتر علی شریعتی

نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

خوب من ، مي خوامت ، آرزومه بيام تو خوابت

عزيزم بخندي ، بشم محو صورت ماهت

دوست دارم بميرم اما اون اشکاتو نبينم

بردي تو ديگه قلب من ، مي خوام اون دستاتو بگيرم

 

 عشق من باش ، جون من باش

نذاري يه روز اين دلو تنهاش

اي ديوونه ، دوست دارم

نمي تونم از تو چشم بردارم

 

عشق من با تو شادم ، آخه نمي ري تو از يادم

روزي که تو رو ديدم ، دلمو به دل تو دادم

حالا من مي دونم ، بي تو يه لحظه نمي مونم

تا دنيا باشه پا برجا ، به پاي عشقت مي مونم

  

عشق من باش ، جون من باش

نذاري يه روز اين دلو تنهاش

اي ديوونه ، دوست دارم

نمي تونم از تو چشم بردارم

 

 براي داشتن تو حتي واسه يه لحظه

جونمو ، زندگيمو بدم ، بازم مي ارزه

 

عشق من باش ، جون من باش

نذاري يه روز اين دلو تنهاش

اي ديوونه ، دوست دارم

نمي تونم از تو چشم بردارم

 

عشق من باش

نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط  محمد  | 

نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

همسفر!

در اين راه طولاني كه ما بي‌خبريم

و چون باد مي‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هايمان با هم باقي بماند

خواهش مي‌كنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم

يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را

و يك شيوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقه‌مان يكي و روياهامان يكي.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.

و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است

 

عزيز من!

 

دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند.

اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است.

عشق، از خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .

من از عشق زميني حرف مي‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.

 

 عزيز من!

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد .

بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.

بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم..

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند.

بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل .

اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .

سخن از ذره ذره واقعيت‌ها و حقيقت‌هاي عيني و جاري زندگي است.

بيا بحث كنيم.

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم.

بيا كلنجار برويم .

اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم.

بيا حتي اختلاف‌هاي اساسي و اصولي زندگي‌مان را، در بسياري زمينه‌ها، تا آنجا كه حس مي‌كنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي‌بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.

من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم.

بي‌آن‌كه قصد تحقير هم را داشته باشيم .

 

عزيز من! بيا متفاوت باشيم

 

بخشی از نامه نادر ابراهیمی ( داستان نویس معاصر ) به همسرش

نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

در اين دنيا تك و تنها شدم من

                             گياهي در دل صحرا شدم من

چو مجنوني كه از مردم گريزد

                                شتابان در پي ليلا شدم من

چه بي اثر مي خندم،  چه بي ثمر مي گريم،      

 به ناكامي چرا رسوا شدم من،  چرا عاشق چرا شيدا شدم من

 

من آن دير آشنا را مي شناسم

                                 من آن شيرين ادا را مي شناسم

 محبت بين ما كار خدا بود

                                 از اينجا من خدا را مي شناسم

چه بي اثر مي خندم،  چه بي ثمر مي گريم،    

 به ناكامي چرا رسوا شدم من، چرا عاشق چرا شيدا شدم من

 

خوش آن روزي كه اين دنيا سر آيد

                                  قيامت با  قيام محشر آيد

 بگيرم دامن عدل الهي

                               بپرسم كام عاشق كي برآيد

 

چه بي اثر مي خندم،  چه بي ثمر مي گريم،   

به ناكامي چرا رسوا شدم من،  چرا عاشق چرا شيدا شدم من

 

نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط  محمد  | 

 

عاشق آن است که بی خویشتن از ذوق سماء

پیش شمشیر بلا رقص کنان می آید

نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط  محمد  | 

دردی اگر داری و همدردی نداری ...

نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط  محمد  | 

و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست چنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم !

نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 


زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این، رنج است

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را آسان نیاوردم به دست،

بارها این کودک احساس من

زیر بارانهای اشک من نشست ...

 

 در دل آتش نشستن، کار آسانی نبود

راه را بر اشک بستن، کار آسانی نبود،

با غروری هم قد و بالای بام و آسمان

بارها در خود شکستن،کار آسانی نبود

 

 بارها این دل به جرم عاشقی

زیر سنگینی بار غم شکست

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

 در به دست آوردنت،

                         بردباری ها شده، بی قراری ها شده، شب زنده داریها شده

در به دست آوردنت،

                      پایداری ها شده، با ظلم و جور روزگار

                                                               سازگاری ها شده،

  

 ای از عشق پاک من همیشه مست

                          من تو را آسان نیاوردم به دست،

                                           من تو را آسان نیاوردم به دست

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

مرا

                  تو

                     بی سببی

                                  نیستی

به راستی

صلت کدام قصیده ای ای غزل ؟

ستاره باران جواب کدام سلامی،

                                      به آفتاب

                                           از دریچه ی تاریک ؟

 

کلام از نگاه تو شکل می بندد.

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !

 

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است، که آزادی را به لبان برآماسیده ی گل سرخی پرتاب می کند ؟

ورنه، این ستاره بازی

                              حاشا ،

                             چیزی بدهکار آفتاب نیست ...

 

نگاه از صدای تو ایمن می شود

چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی !

 

و دلت ، کبوتر آشتی است

                           در خون تپیده

                                        به بام تلخ.

با این هه

                 چه بالا

                          چه بلند

                               پرواز می کنی !

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط  محمد  | 

تو مقدسی ....

                  مثل عبادتم ...

تو رو دوست دارم

                        مثل سعادتم

به تو محتاجم و احتیاج من

                           عادته نمی شه ترک عادتم

 تو نمای کامل صداقتی

واسه من همیشه در نهایتی

لذت تلاوت یه آیه ای                دلنشینه از تو هر حکایتی

                  با تو همصدا شدن نیت من                    عشق تو تمام حیثیت من

سایه ی بلند تو روی سرم

                                 حافظ ثبات و امنیت من

نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

 آدمیت مرد ...

گرچه آدم زنده بود ... !

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود ...

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ، آدمیت برنگشت ... !

 

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است !

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن " موسی چومبه ها" است ...

روزگار مرگ انسانیت است

 

 

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد بر زنجیر ــ حتی قاتلی بر دارــ

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

و اندر این ایام زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای ... جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند ...

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فکر کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود ، از روز نخست !

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت...  مرگ عشق ...

گفتگو از مرگ انسانیت است ... !

 

نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

بار الها

تو بدان بزرگی در آسمانها ...

آرزویی بدین کوچکی را توانی برآورد کرد ... آری !

 

خدایا شکر که همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. خوشبحتی رو با تموم یاخته هام حس می کنم.

نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

 

ستاره ی من ... ریحانه ی من

دوازدهم خرداد ۸۷ هم رسید. می بینی ...؟! چقدر نزدیک و چقدر دوریم از هم؟ تولدت مبارک جونم. قدر همه لحظه هایی که اومدم اینجا و بغض امونم نداد که آپ کنم دوستت دارم.

چیزی دیگه نمونده که تموم بشه. اون پائینو ببین.پرستو ها دارن به هم می رسن. خیلی نزدیک شدن.

 

نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

                       می گذرم، می گذرم

                     ز برای تو از جان می گذرم
                                         ز دیار تو گریان می گذرم 


اشک و آهم زاد راهم، می روم و دست دعا بر آسمان دارم
دور از یاران افتاد خیزان می روم و دام بلا به پای جان دارم
من و سوز عشق و خانه به دوشی

من و شام هجر و كنج خموشی
ره بی پایانی دارم من ...  سر بی سامانی دارم من
من از شهر تو چون نالان می گذرم تنها سایه من باشد همسفرم
این عشق تو مرا بنگر تا كجا كشانده دست از دلم بدار كه دگر طاقتم نمانده

نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

آه ...

منتظر باید ماند...

این نویدیست درآویخته با پرده ی رنگ ...

 

نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

 

قشنگه لاک پشتمون ؟

نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

سلام .

خونه گرفتیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم. 

چند وقت دنبال خونه بودیم نتونستم بیام اینجا. ببخشید. عروسک هم واسه خونه مون گرفتیم. عکساشونو ببینید.

 راستی هفتم تیر ماه عروسیه.  کی میاد ؟

 چرا اینقده طلا گرون شده  آخه ؟ مگه من غول چراغم که هی به نسبت قیمت طلا پول بیشتر دربیارم؟  شیطونه می گه خودمو بکشما ...

 

پر کن پياله را
کين جام آتشين
ديري ست ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها -که در پي هم مي شود تهي-
درياي آتش است که ريزم به کام خويش،
گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!
* * *
من، با سمند سرکش و جادويي شراب،
تا بيکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا کوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها...
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمي برد،
* * *
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد!
آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد!
* * *
در راه زندگي،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينکه ناله مي کشم از دل که: آب... آب!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!

پر کن پياله را ...

نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 

سلام.

خیلی وقته که نیومدم اینجا بنویسم. یه مدتی دلم بدجوری ابری بود. دنبال خونه بیدیم. سراغ  ندارید؟ سه هفته س که داریم دنبال خونه می گردیم. می گن الان فصلش نیست. خوب منم می دونم فصلش نیست ولی فصلش که برسه گرون می شه آخه. ریحان منم که اینجا نیست هر روز بتونیم بریم می مونه فقط پنجشنبه جمعه که بیشتر جاها یا تعطیله یا تو خونه ها کسی نیست.

خودمو می کشم. هنوز طلا هم نگرفتیم. چرا این طلاهه ارزون نمی شه. وقتمون خیلی کمه. هوا هم سرده و شده مزید بر علت. فکر کنم بهار که برسه و یه کمی هوا بهتر بشه بتونیم تو یه هفته بیشتر خریدامونو انجام بدیم. حالا  تا عروسی وقت داریم. ( نمی گم چه روزیه بمونید تو خماری )

راستی همه تون دعوتید. نگران نباشید. مدرسه و دانشگاه ها هم تعطیله. فقط می مونن پشت کنکوریا اونا هم که نمیان. ای جونم این هفته پنجشنبه تعطیله. یه روز بیشتر. تازه تولد منم هست.

این اداره هم که عیدی میدی نمی ده. اعصاب ندارماااااااااااااا !

نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط  محمد  | 


**** بيا باران اسير خشكسالم *** اسير غصه و رنج و ملالم *** تمام جمعه هايم شنبه شد آه *** مي آيي كي سوار سبز شالم ****

Daisypath Anniversary Years PicDaisypathAnniversary Years Ticker